تبليغاتX
فانوس


فانوس

یادمان باشد اگرخاطرمان تنها شد طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

دوش مست و بي‌خبر بگذشتم از ويرانه‌اي

 
در سياهي شب چشم مستم خيره شد بر خانه‌اي


چون نگه كردم درون خانه از اون پنجره


صحنه‌اي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانه‌اي


كودكي از سوز سرما مي‌زند دندان به هم


مردكي كور و فلج افتاده‌اي در يك گوشه‌اي


دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه‌اي


مادري مات و پريشان مانده چون ديوانه‌اي

 

چون كه فارغ گشت از عيش‌و‌نوش آن مرد پليد


قصد رفتن كرد با حالت جانانه‌اي


دست در جيب كرد و زآن همه پول درشت


داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه‌اي


بر خودم لعنت فرستادم كه هرشب تا سحر

 
مي‌روم مست و شتابان سوي هر ميخانه‌اي


من در اين ميخانه، آن دختر زفقر


مي‌فروشد عصمتش را بهر نان خانه‌اي

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:40 توسط Siamak| |

تقصیر من نیست اگر این همه آرام و رامم

تقصیر من نیست اگر آبی رنگ مورد علاقه ام است و

سبز را نمی پسندم و سرخ آشفته ام میکند و سپید را باور ندارم !

اگر دیوارهای اتاقم پرند از عکسهای قدیمی از خاطراتی نادیده !

اگر از طعم پرتقال بیزارم و با اکراه میخورمش !
اگر سیب دوست ندارم و دلم ٌپر ٍ شوقٍ سیب چیدن برای دستهای توست !


اگر بوی غذا دلم را به هم میزند

و اگر به زور و با تقلب هنوز هم وزنم به چند کیلو گرم نمیرسد !

اگر دستهایم می لرزند موقع دیدارت و اگر چشمهایم تب میکنند

اگر چشمهایت هراس تیرگی شبها را از دلم میگیرد

اگر بی تاب میشوم و بی قرار میشوم و فریاد نمی دانم

داد نمی شناسم

اگر چشمهایم اشک را آشنا گشته اند و

دعوا نمیدانم !
اگر انتظار زخم می زند به روحم و لبهایم مهر خموشی خورده اند

اگر چشمهایم وقت آمدنت بازیشان میگیرند و خمار میشوند...

اگر در عین بیزاری دلم تاب نمی آرد نه بگویم !

اینها ..هیچ کدامشان تقصیر من نیست...

حالا اگر هنوز دلت راضی نیست برو یقه ی آن بالا سریت را بچسب بگو دردت چه بود

مگر آدمیان از چه برایت کم گذاشتند که دیوانه ای اینچنین در شهر مان رها ساختی !
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 1:12 توسط Siamak| |

گناهي ندارم ولي قسمت اينه

كه چشماي كورم براهت بشينه

براي دل من واسه جسم خستم

مني كه غرور تو چشمات شكستم

سرازكارچشمات كسي درنياورد

كه هركی توراخواست يه روزي بدآورد

براي دل من واسه جسم خستم

مني كه غرور تو چشمات شكستم

واسه من كه برعكس كار زمونه

يكي نيست كه قدردلمروبدونه

كه چشماي كورم به راهت بشينه

تو خواب وخيالم همش فكراينم

كه دستات بازم تودستام ببينم

ولي حيف ازاين خواب "پريدم

كه بازم با چشماي كورم به راهت بشينم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:38 توسط Siamak| |

حیف !
زمان را نمیشود زنجیر کرد...

خاطره ها را هم !
با این و آن هم نمیشود تقسیمش کنی

امااین را فقط تو می دانی عزیر دل !
تو که از اهالی یک شنبه ای و راز مرا می دانی...

تو که دستهایت به سخاوت بارانند و آغوشت گوشه ای از بهشت

تو این حال عجیب مرا میدانی

خوب است !
خیالم راحت است لا اقل برای تو نمیخواهم مدام پی واژه بگردم ......

گمان می کنم ، سکوت هم که میکنم ،  تو می شنوی.....

 

خوبیش همین است که تو از اهالی یک شنبه ای !

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:3 توسط Siamak| |


Design By : Night Skin